هزار و هفتصد و پانزدهمانه

دلم میخواد برم تو یه روستای دورِ دور.یه روستای واقعی.روستایی که هول و ولای شهری شدن و برچسب ″شهرک″ خوردن کنار اسمشو نداشته باشه.خنک باشه.سبز باشه.توی شیب دره باشه.مهربون باشه.خیلی خیلی دور باشه.بمونم همونجا و تا آخر عمرمم پامو ازش بیرون نذارم.یه زندگی ساده که وقتی آخرش سرمو گذاشتم زمین هیچ پشیمونی‌ای تو زندگیم نداشته باشم بابت اینکه یه‌عمر خودمو زندانی شهری کردم که ارزش موندن و یدک کشیدن اسمش رو نداشت.جایی که توش بشه آروم سختی کشید و آروم هم مُرد.

چنانچه مطلبی مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران مشاهده کردید با اطلاع دادن ، ما را در امر حذف آن یاری نمایید


X
چنانچه مطلبی مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران مشاهده کردید با اطلاع دادن ، ما را در امر حذف آن یاری نمایید