غیبت کبری

 اینستاگرام سالهای آخر دبیرستان  خیلی باب بود، اما نسیم می گفت بگذار  بعد از کنکورت. گذاشتم بعد از کنکورم. بار اول که بازش کردم و قبل از غیبت کبری، هیچ عکس شخصی از خودم نمی گذاشتم و برایم مهم نبود که چه کسی مرا اصلا فالو می کند.  امتحانات دانشگاه و  وقت گیری  بیش از حدش باعث شد که آن راببندم.

 

 

بار دوم اما ،دست کشیدم روی سر همان اکانت قبلی، چون خواهرم داشت از ایران می رفت، چون دوستانم داشتند از ایران می رفتند، و چون بیشتر می خواستم که ببینمشان، ببینم خواهرم کدام عکس را پای برج ایفل می گیرد و بچه ی فلان فامیل دور در استرالیا چگونه اتل متل توتوله می خواند. 

این میان اما عکس هایی هم بود که دوستشان داشتم، حالا اکانتم فقط یک اکانت شخصی بود، هشتگ  روزهای هجده و نوزده و بیست، و بیست و یک. خاطرات دوستان دبیرستان و دانشگاه، عکس های پشت شیشه ی کافه فرانسه و روی چمن های هنرهای زیبا ولو شده، لمیز و خانه ی مقدم و همه ی آدم ها و خاطرات. نیمچه علایقم به عکاسی و تشویق هایی که مردم از پی خواندن متن هایم می کردند.

همه یک صدا فریاد می زدند که بمان. نیازت به دیده شدن را بپذیر و بمان.

آن جایی که اکسپلورر اکانتم پر شد از عکس های بلاحدید و کندال جنر، آن جایی که دیدم سر زدن های بی مورد به اکانت آدم هایی که قبلا از زندگیم حذفشان کرده بودم چقدر مکرر شده است، آن جایی که دیدم پست های وبلاگم چقدر آرام آرام جلو  می روند و آن جایی  که اضطراب دیدن زندگی دیگران و مقایسه ی بی مورد  باعث نارضایتی درونیم شده بود، فهمیدم که باید آن را ببندم.

من میخواهم بنویسم؟ من می خواهم عکس هایم را مردم ببینند؟ جای اشتباهی را انتخاب کرده بودم. خلاقیتم داشت بین تلف ثانیه ها، بین نمایش پوشالی و دیدن زندگی دیگران کشته میشد. 

هفت ماه پیش که می خواستم بیایم اروپا ، قاعدتا باید فعال تر هم میشدم. عکس قهوه و سفر و طبیعت را ضمیمه ی متن های ادبی ام می کردم و از خودم چیزی می ساختم که نبودم، برای پرکردن نا دقیق دیگران، و به این روند سلاخی خلاقیتم در زندگی واقعی ادامه می دادم.

من فهمیدم آن زمانی که میشد پشت صفحه ی موبایلم، شخصیتی را از خودم بسازم که شاید نصفه و نیمه و پوشالی بود را، باید بگذرام در زندگی واقعیم. من اگر می خواهم که بنویسم باید در جایش شروع کنم. باید مانیتور گوشی را رها کنم و کلماتمم را در دفتر سفیدم بنویسم و شخصیت هایم را در دنیای داستان خلق کنم. من حتی اگر می خواهم از فمنیست بدانم و روانشناسی یاد گیرم، باید دور پیج هایی مثل ارگانیک  مایند را یک خط قرمز گنده بکشم. باید به کتاب هایم رجوع کنم. به پهن شدن زیر آفتاب گالوی ،لذت از حال. به تعامل با آدم هایی که از عکس گرفتن چیزی حالیشان می شود، که دستم را بگیرند و علایقم را رشد دهند. 

از طرفی  دیگر این آرامش درونی و این قضاوت نشدن و سر و کله نزدن را و تنهایی لذت بردن را هم در خودم بپرورانم. 

حالا من به رستوران چینی می روم، به کنسرت خواننده های محبوبم می روم، و حتی مقاله های محبوبم را می خوانم. اما هیچ عکسی را با دیگران به اشتراک نمی گذارم!  چرا که می خواهم خودم باشم، و چراکه زیبایی و دانش بیرون از  آن چهارچوب ریاکارانه است. 

چنانچه مطلبی مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران مشاهده کردید با اطلاع دادن ، ما را در امر حذف آن یاری نمایید


X
چنانچه مطلبی مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران مشاهده کردید با اطلاع دادن ، ما را در امر حذف آن یاری نمایید