A letter, maybe

برای وقتایی که آدم خیلی خسته میشه، تا عمق استخون و روح، چکار باید کرد رافائل؟

 

میدونی که دارم‌ سعیمو میکنم. دارم با زندگی راه میام و تا جایی که بتونم‌ تلخی هاشو می پذیرم. رافائل میدونی که خیلی عوض شده ام، میدونی که گیج و سردرگم و خجالت زده و سوگوار و عصبانی و ناامیدم.

میدونی که هنوز ولی، نور به دلم‌ میتابه و فراموش میکنم و امیدوار میشم و میخندم و فکرهای خوب میکنم.

تو همه ی اینا رو میدونی و من هنوز هم باید بهت خیلی چیزا رو بگم و گریه کنم و وقتایی که روح و وجودم روی شونه هام سنگینی میکنه به چشم های عسلیت و دست های خیالیت تکیه کنم تا دوباره سرپا بشم.

حتی خیلی وقتا به دفترچه ام‌ نگاه میکنم و نوشته های پراکنده اش بنظرم رنگ پریده و پر از اغراقن ولی بعضی وقتا هم انگار درست سرجای خودشون قرار گرفته ان.

نمیدونم.

بیا فعلا ادامه بدیم و مشکلات و خود افسرده پنداری رو ریشخند کنیم چون من الان یه لبخند حتی تصنعی رو راحتتر میتونم تحمل کنم.

چنانچه مطلبی مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران مشاهده کردید با اطلاع دادن ، ما را در امر حذف آن یاری نمایید


X
چنانچه مطلبی مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران مشاهده کردید با اطلاع دادن ، ما را در امر حذف آن یاری نمایید